تبليغاتX
...کمی فکر کن به

...کمی فکر کن به

کجا می ریم بابا؟

کتاب "کجامی ریم بابا؟" نوشته ژان لویی فوررنیه نویسنده فرانسوی است که برگرفته از زندگی شخصی اوست. ژان لوی این کتاب را تقدیم دو فرزند معلولش کرده. این کتاب در 2008 برنده دو فمینا و اُمور دو رزیستانس شده است. قسمتی از این کتاب رو برای آشنایی بیشتر در پایین گذاشتم.


در حال حاضر تلاش هایی برای دریافت مجوز جذب معلولین در بازار کار صورت گرفته. شرکت هایی که آنان را به کار می گیرند از امتیازات مالی و کاهش هزینه برخوردارند. چه ابتکار خوبی! ... دائم متیوو توماس را در بازار کار تصور می کنم. متیو اغلب"غاروو غور" میکند، می تواند راننده بیابان شود درحالی که پشت فرمان یک یدک کش چند تنی با شیشه پوشیده از خرس های پولیشی نشسته است. توماس خیلی دوست دارد با هواپیماهای کوچک بازی کند، میتواند کنترل چی هواپیما شود در این صورت مسئول فرود هواپیماهای نامه رسان میشود. ژان – لویی! تو، به عنوان پدر دو کودک بی پناه که حتی نمیتوانند از خود دفاع کنند، از تحقیر کردن آنها شرم نمی کنی؟!

نه، این با احساسات پدرانه منافاتی ندارد.

گداها برای جلب محبت رهگذران، بدبختی خود را به نمایش می گذارند، پای کج، اندام قطع شده، سگی پیر، گربه ای گر، کودکانشان را. من هم می توانستم مثل آنها رفتار کنم. من دو مایه ی جلب ترحم دارم. کافی است روپوش های نخ نمای آبی پررنگشان را به تنشان بکشم...

... نگاه عجیبی به مسابقه زیباترین کودک دنیا داشتم. هنوز هم نمی فهمم چرا به کسانی که بچه های زیبا دارند تبریک می گویند و جایزه می دهند؛ انگار این هنر آنهاست. در این صورت چرا کسانی را که بچه های معلول دارند، تنبیه نمی کنند و برایشان جریمه نمی برند؟

هنوز این مادران مغرور و از خود متشکر را می بینم که شاهکارشان را در برابر هیأت منصفه به هوا می اندازند. دلم می خواست کودک از دستشان می افتاد!...


خدا وکیلی خیلی سخته همیشه نمیشه اینجور بچه ها رو دوست داشت.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت توسط مهرگان|

سلام. بعد عمری هوس کردم آپ کنم. کی چی می تونه بگه. می دونم نصف اونایی که قدیم قدیما وبلاگمو می خوندن دیگه یادمم نیستن. چون من یادشون نبودم. ولی یاد وینیا بعضی وقتا مثل زنبور از مغزم رد می شه و میره. دیگه کی پیداش شه...؟

اگه خیلی وقته آپ نکردم واس این بود که چیزی که در خور شان وبلاگم پیدا نکردم. ولی دل آدما اونقد بزرگ و قشنگه که میشه لیاقت هرچیزی رو داشته باشه. منم الان دلم هوای وب و وب بازی رو کرد.

می دونید زندگی سخته. ولی نباید گذاشت پیه ی سختیشو به تنمون بماله. یه مسیر طولانی از قدمای کوچیک تشکیل شده. اگه آدم به طولانی بودن راه نگاه کنه و  به قدم کوچیکی که بر میداره، دوست داره تو همون خونه بشینه و بزنه تو سر خودش. اما وقتی با عشق قدم به قدمشو تمیز و مرتب بدون هیچ اشتباهی (مثل بچه خود آدم که با دقت بزرگش می کنه) پشت سر بذاره یه هو می بینه به مقصد رسیده.

دوست دارم هیچوقت ته راه و نبینم اما نمیشه. باید هر از چندگاهی یه نگاهی بکنم ببینم واقعا قدمام درست بوده.

همین اذیتم می کنه. ولی زندگی همینه من دوست ندارم آینده ام سیاه بشه. [من دوست ندارم زحماتی که تو و متیو برام کشیدید نادیده گرفته بشه(این یکی از دیالوگای آنه شرلی بود ببخشید. یه هو یادم افتاد) ]

نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت توسط مهرگان|

شخصی میانگین عمر خود راحساب کرد. و دریافت که هر انسان به طور میانگین 75 سال زنده است.  75 را ضرب در 52 کرد و تعداد شنبه هایی که یک آدم 75 ساله سپری می کند به دست آورد. پس از گذشت 2800 شنبه به خود آمد که تنها حدود هزار شنبه دیگر فرصت دارد که از آن لذت ببرد. از یک فروشگاه 1000 تیله تهیه کرد و آنها را در یک کیسه ریخت و هر شنبه یکی را برداشته و دور انداخته. با نگاه کردن به تیله هایی که به تدریج کم می شوند حواسش جمع شده و خود را متمرکز بر چیز های واقعا مهم زندگی کرد.


شما چطور؟ چقدر روی زندگیتان تمرکز دارید. به عنوان یک انسان عادی چند شنبه دیگر می توانید از زندگی خود لذت ببرید؟

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت توسط مهرگان|

کار را به لحاظ اهمیت نمره دهید:

 

1

2

3

4

5

میزان اهمیت

بینابین

مؤثر

مهم

لا زم

حساس

میزان فوریت کاری و  زمانی

پایان سال

فصل بعد

این فصل

ما ه بعد

این ماه

سپس نمره میزان اهمیت و نمره فوریت کار برای انجام را در هم ضرب می کنیم

نتیجه:

الف) 16تا 25 کار حساس که باید تا آخر ماه انجام شود

ب) 9 تا 15 کار مهمی که باید تا پایان فصل تمام شود.

ج) 1 تا 8 اولویت های پایین که باید تا پایان سال انجام شود.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت توسط مهرگان|

فصل1:

من در خيابان راه مي روم. چاله عميقي در پياده رو هست. در آن مي افتم. گم شده ام، بيچاره شدم. اين تقصير من نيست. يك عمر طول مي كشد كه راه خارج شدن از آن را پيدا كنم.

فصل2:

در همان خيابان راه مي روم. چاله عميقي در پياده رو هست. وانمود مي كنم كه آنرا نمي بينم. دوباره در آن مي افتم. باور نمي كنم كه در همان محل هستم، اما اين تقصير من نيست! خيلي طول مي كشد كه از آن خارج شوم.

فصل3:

در همان خيابان راه مي پيمايم. چاله گودي در پياده رو هست. مي بينم كه آنجاست. بازهم در آن مي افتم!!! اين يك عادت است. چشمان من باز است. مي دانم كجا هستم. تقصير من است. سريعا از آنجا خارج مي شوم.

فصل4:

من در همان خيابان قدم مي زنم. چاله گودي در پياده رو هست. از اطراف آن راه خودم را كج مي كنم.

فصل5:

من در خيابان ديگري گام برمي دارم

پرشیا نلسون          

                        Portia nelson            

نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت توسط مهرگان|

برای هر کسی در عمر خود لحظه ای فرا می رسد که به شانه او زده می شود و موقعیتی به او داده می شود که یک کار مخصوص، بی مانند و مطابق استعداد خود انجام دهد. و چه بدبختی است اگر آن لحظه او آماده نباشد و یا برای کاری که می توانست بهترین ساعات عمرش را به وجود آورد صلاحیت نداشته باشد.  « چرچیل»
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت توسط مهرگان|

دیدی وقتی واست یه فرصت سرنوشت ساز پیش میاد چه قدر تلاش می کنی تا به خواسته ات برسی.

خودتو سخت آماده می کنی تا بازی رو ببری.

یه عده آدم باید کارتو تأیید کنن.

اما علی رغم تمام تلاشت تمام جون کندنات وقتی تو صورت طرفی که باید تاییدت کنه نگاه می کنی لبخندی رو می بینی که بهت می گه:"خوب بود اما متأسفم."

با افسردگی شدیدی دمتو می گذاری رو کولتو می ری. کلی هم خودتو لعنت می کنی که این کارو انجام دادی.

با خودت می گی: "آخه تو با چه امیدی این کارو انجام دادی"

بر می گردی پشت سرتو نگاه می کنی می بینی اونی که باید تأیدت کنه داره بهت می خنده عصبانی می شی می گی دیگه هیچوقت پشت سرمو نگاه نمی کنم.

اما تا می خوای پاتو از در بزاری بیرون طرف صدات می کنه و می گه: "های فلانی. فقط یه فرصت دیگه تلاشتو بکن. شاید با همتی که داری بتونی درستش کنی."

اونوقته که وجودت می شه انگیزه. تا بهشون ثابت کنی که می تونی. همچین دست خالی نیومدی که دست خالی بری.

***********

تاحالا شخصا دو بار برام این اتفاق افتاده. شایدم بیشتر یادم نمیاد.یه بار وقتی تیم والیبالمون شکست خورد و ما لباسمونو پوشیدیم که بریم. اما داورا گفتن کجا بازی برگشت دارید.

یه بارم که از گفتنش معذورم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت توسط مهرگان|

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد          دریغ سودی ندارد چو رفت کار از دست

به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز        وگرنه سیل چو بگرفت سد نشاید بست

به این نتیجه رسیدم و حتی رسیدند که بیشتر مشکلاتی که برامون پیش میاد بر می گرد به کارایی که انجام می دیم. چرا جلوی مشکلات و قبل از اینکه میان نگیریم؟ چرا وقتی می خوایم یه کاری کنیم تمام جنبه هایی که به ذهنمون می رسه رو چه بد چه خوب بررسی نمی کنیم؟ آره شاید نشه خوب و بد رو تو یه کار تشخیص داد. سخته چرا نخوایم بهترین و برترین باشیم؟ آره نمی شه بهترین و برترین بود... اما می شه بدبختم نبود. دو رکن اساسی زندگی تلاش و صبر با این دوتا می شه به هر چی می خوایم برسیم. گاهی وقتا خوب و از بد تشخیص می دیم اما با پا فشاری تمام راه بد رو انتخاب می کنیم. به این جور آدما می گن احمق. و به این کارشون می گن حماقت. حلقه ازدواجتون رو یا انگشترتونو در بیاریدو بگیرید جلو چشمتون و دنیا رو از اون تو نگاه کنید حلقه رو تو فاصله ۳۰ سانتی بگیرید. قسمت کمی از دنیا رو می بینید. اما اون حلقه رو بیارید و بچسبونید به چشمتون. حالا تمام دنیا رو می بینید. چرا موانع رو از بین نبریم چرا نمی شه نمی شه ها رو از بین نبریم. البته نمی شه هایی که از روی تنبلی و بی ارادگیه.

برای موفق بودن همون قدر وقت دارید که انیشتاین و بیل گیتس و هوگو و داوینچی و بو علی و حسابی و خیلی های دیگه وقت داشتن.

کسانی که شخصیت قاطع و هدف و ارزش و برنامه های مشخص و معینی دارند سودهای زیادی رو نصیب خودشون می کنند. بهتره بگیم فرصت های خوب رو جذب می کنن.

اما اینجا یه چیز دیگه هم نیازه... تلاش تلاش تلاش... شما برید واسه خودتون ۱۰۰ هدف بچینید و ۱۰ صفحه برنامه بعد بشینید که بشه. خوب نمی شه باید تلاش کرد حتی اگر ۰۰۰۰۰۰۱/۰ احتمال شدنش باشه. بهتر از بیکاری و چه کنم چه کنم و نا امیدیه.فقط اراده کن. تلاشی که به زور بشه به درد نمی خوره.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت توسط مهرگان|


آخرين مطالب
» Où on va PaPa?
» من اومدم
» نظریه هزار تیله
» یه برنامه ریزی توپ
» زندگینامه در 5فصل کوتاه
»
» آره...دیدی؟!
»

Design By : Pichak